تبليغاتX
مظنون به افسردگی

 
 
 
 

مظنون به افسردگی 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

  

  

حوله ی آبی ... پوسترای متالیکا ... صدای Nothing Else Matters ... آیبانز ... دفتر نت ... کلید سل ... شیشه های Grans

کبودی ها ... چشمای سنگین از خواب ... مغز تعطیل ...


چی کار کردی ؟!

|+|

یکشنبه سوم آذر 1387

  

   دلم واسه وبلاگ نوشتن تنگ شده بود ... فقط اینجا میشه خودت باشی ... دارم به آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی گوش میدم ... حالمو خراب میکنه ... دلم برای یکی خیلی تنگ شده ... برای نگاه شیطونش و لبخند دائمیش ... برای صبح به صبح تلفناش و شب به شب اس ام اساش ... برای سرش که هر وقت چشم تو چشم من میشد می انداختش پائین تا نگاهمون زیاد با هم تلاقی نداشته باشه ... برای اون میدون ... برای اون قدم زدنها توی هوای سرد ِ سرد ِ سرد ...

تقدیر بی تقصیر نیست ... تو خیلی دوری ... با اینکه بی تاب منی ........ وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور ....


|+|

پنجشنبه دهم اسفند 1385

  

  

خیلی بچه تر که بودم فکر میکردم آدمها با هم فرق دارند . بعضیا خیلی بزرگ و دست نیافتنی هستند اونقدر که دستشون به کلید برق میرسه اما من باید برم روی چهارپایه تا لامپ مستراح رو روشن کنم !

بعدها که بچه تر بودم فکر میکردم حالا نوبت منه که دستم به هر زنگ و به هر کلیدی میرسه !

بچه که بودم فکر میکردم آدمها با هم فرق دارند ! یک عده شون رو نمی شه هیچ وقت تصاحب کرد ! میتونن تو رو به چپ خودشون حساب نکنند و بهت بی اعتنا باشند ! می تونند تا آخر عمر تنها و بدون منت کشیدن از هیچ بنی بشری زندگی کنند .

حالا اینو فهمیدم که هیچ کس دست نیافتنی نیست ! هر کسی رو به نحوی میشه انگولک کرد ! به قول پدرم هر کس یه قیمتی داره ! من همه نوعش رو تجربه کردم ! نه بزرگترین و مهمترین و بالاترین رتبه از آدمها و نه زیباترین و خوش هیکل ترین و مغرورترین آدمها . نه اون که می گفت پا نمیده ! نه اون که میگفت ایده آل من یه چیزای دیگه است ! ... همه پا دادند ٬ همه رو تجربه کردم ! به من ثابت شد تسلیم نشدنی وجود نداره ! حتی اگه تو زشت ترین و بی همه چیزترین آدم باشی اراده کنی همه رو به زانو در میاری !

فکر میکنم روزی بزرگ بشم که خودم اون دست نیافتنی تنها باشم ! منتهی نمیدونم آیا درست فکر میکنم یا نه ! آیا واقعا دنیا ارزش اینو داره که مثل راهبه ها زندگی کنی ؟! آیا یه روز سرم کلاه میره ؟! آیا زندگی چیزی بیشتر از این هم داره ؟!

|+|

شنبه پنجم اسفند 1385

   یک دسته علف گیاه پرور !

  

امروز روز خیلی بدی بود ! خیلی احساس تنهایی کردم !

یکی از دوستان قدیمی زنگ زد بهم و گفت برات یک ای میل دادم درددل کردم ! گفتم میلم رو چندروزه چک نکردم امروز میخونم ! وقتی خوندمش یاد روزهای خیلی دور افتادم که دوستش داشتم و نبود و حالا که برام بی اهمیت شده دست از سرم بر نمی داره !

دیشب هم با یکی دیگه مثل این کل کل می کردم ! البته اون رو که الحمدالله از اول دوست نداشتم ولی با اینکه حسابی قهوه ایش کردم باز هم موس موس می کنه ...

از اونطرف یکی دیگه هست که هر جا میرم میاد و مثه سایه تعقیبم میکنه ! هر چی هم بهش می گم که بابا من حالم از تو به هم می خوره می گه من دوستت دارم !

نمی دونم چرا به هر کس قهوه ای میکنی تازه خاطرخوات میشه ! اون روز که به یک دوست احتیاج دارم همه فکر میکنند میخوام ازشون سوء استفاده کنم اما روزی که چشم دیدنشون رو ندارم با سر میرن اونجا که قهوه ای شون کنم !

می دونم به هرکدومشون بگم الان حاضرن جفت پا برام دولا راست بشن ! اما حیف که حتی ارزش سوء استفاده رو هم ندارند !

اما اینکه چرا احساس تنهایی میکنم ! چون واقعا کسی رو ندارم که ازش سوء استفاده کنم و بعد عاشقانه بهش بگم ممنونم که خودتو چس نکردی ! ...

|+|

دوشنبه سی ام بهمن 1385

  

   یه روز برفی ... یه تپه ... شعف ناخودآگاه یک نامردی بزرگ ... شیشه های بخار کرده ... دکل بزرگ برق ... دستمال کاغذی ها ... درختهای کاج ...

نتیجه اخلاقی : ندارد

|+|

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

   خوشحالم !

  

خوشحالم انقدر پست شدم كه مي تونم زندگي ديگري رو بپاشم ...


خوشحالم انقدر رذل شدم كه نهار مادرم رو بخورم و فقط بهش بگم : ببخشيد كه هيچي از چيزي كه پختي برات باقي نموند !


خوشحالم انقدر رك شدم كه به يه آدم خوش تيپ بگم اه اه اونايي كه تو داري دندونه يا اندونه ؟

 

 

وقتي داشتم نهار مادرم رو مي خوردم به اين فكر ميكردم چقدر خوبه كه ديگه الكي تظاهر به فداكاري نمي كنم !

 


... هِي :  خوشحالم كه آزاد شدم !

|+|