تبليغاتX
مظنون به افسردگی

 
 
 
 

مظنون به افسردگی 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

   من از مرور زمان بيزارم

  

به ساعت 12:20 كه همه چيز رو ول ميكني ميري توي آشپزخونه نماز ميخوني حسودي ميكنم !

به تسبيح سبز شيشه ايت كه ميگيري توي دستت و هر وقت من وسوسه ات ميكنم الله اكبر و سبحان الله مي گي حسودي ميكنم !

به خدايي كه بهش مي گي خداوند حسودي ميكنم !

اگه قرار باشه بميرم الان بهترين روزهاست . مطمئنم كه تو از نبودن من يه چيزي رو از دست مي دي و دلم ميخواد اين آخرين افتخاري باشه كه توي اين مدت نصيبم ميشه !

تو آخرين روياي خوش همه عمرم خواهي بود ! كاش با همين رويا بميرم . تا دير نشده ... تا دوباره خاطره هاي شيرين ارزششون رو از دست ندادند ! تا همه چيز معمولي و تكراري نشده ... تا من عاقل نشدم ... تا بزرگتر نشدم ... تا تجربه هام بيشتر نشده ... تا نفهميدم تو هم چيزي بيشتر از ايني كه هستي براي عرضه كردن نداري ... تا تو هم سبك نشدي ... تا برات سبك نشدم ... تا تو هم مثل يك دروغ شيرين دلم رو نزدي ... تا تو هم خاطره نشدي ... كاش اين آخرين يادگاري باشه ...

تو گفتي دوستم داري و نبودنم مثل يه بحران سيستمت رو به هم مي زنه ! دلم ميخواد همين الان چشمام رو ببندم و با خيال همين جمله ات بميرم ... تو كه به هر كاري قادري اين آرزوي آخرم رو برآورده كن ... ميخوام مثل يك بحران سيستمت رو به هم بزنم !

گفتم من مال چند شنبه هاتم ؟ گفتي مال همه ايام هفته ! نه ... منو بفرست پيش هموني كه بهش حسودي ميكنم ...

مثل هر پنج شنبه بيا سراغم ... برام نماز بخون و تسبيحت رو بذار روي سنگ بالاي سرم و به همون خداوندت بگو كه من فقط مال پنج شنبه هاتم !

مرور زمان مشخص ميكنه ....

|+|

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

  

   یه وقتی بود تابستونا یا بهارا میرفتیم ولایت پدری همه دختر پسرا همسن هم بودند هیچ کسی نه زن داشت نه شوهر نه بچه ... هر کسی خودشو مال اون یکی می دونست ! شاید یه پسر به ده تا دختر فامیل وعده وعید داده بود ! تا بزرگ شدیم و فهمیدیم هر کی چند مرده حلاجه ! همه رفتند ! بعضیا خونه ی بخت بعضیا به رحمت خدا ! حالا دیگه اونجا برای من شبای شیطونی و جنگل رفتن و بازی با پسردخترای فامیل نیست ! اونجا دیگه معنیش برای من فقط سالی سر قبر یکی رفتن و لپ بچه کوچیکا رو کشیدنه !

نمی دونم چیکار کنم که بزرگتر نشم ! همینطور تنهاتر و تنهاتر میشم ! هیچ کس نمیتونه جای خالی تنهایی منو پر کنه !

مگر نمي داني هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند؛ در اين انهدام پنهان آشكارم كن،
بر هامون تفتيده لحظه هاي مجرد من گام بزن

|+|

پنجشنبه دهم اسفند 1385

  

  

خیلی بچه تر که بودم فکر میکردم آدمها با هم فرق دارند . بعضیا خیلی بزرگ و دست نیافتنی هستند اونقدر که دستشون به کلید برق میرسه اما من باید برم روی چهارپایه تا لامپ مستراح رو روشن کنم !

بعدها که بچه تر بودم فکر میکردم حالا نوبت منه که دستم به هر زنگ و به هر کلیدی میرسه !

بچه که بودم فکر میکردم آدمها با هم فرق دارند ! یک عده شون رو نمی شه هیچ وقت تصاحب کرد ! میتونن تو رو به چپ خودشون حساب نکنند و بهت بی اعتنا باشند ! می تونند تا آخر عمر تنها و بدون منت کشیدن از هیچ بنی بشری زندگی کنند .

حالا اینو فهمیدم که هیچ کس دست نیافتنی نیست ! هر کسی رو به نحوی میشه انگولک کرد ! به قول پدرم هر کس یه قیمتی داره ! من همه نوعش رو تجربه کردم ! نه بزرگترین و مهمترین و بالاترین رتبه از آدمها و نه زیباترین و خوش هیکل ترین و مغرورترین آدمها . نه اون که می گفت پا نمیده ! نه اون که میگفت ایده آل من یه چیزای دیگه است ! ... همه پا دادند ٬ همه رو تجربه کردم ! به من ثابت شد تسلیم نشدنی وجود نداره ! حتی اگه تو زشت ترین و بی همه چیزترین آدم باشی اراده کنی همه رو به زانو در میاری !

فکر میکنم روزی بزرگ بشم که خودم اون دست نیافتنی تنها باشم ! منتهی نمیدونم آیا درست فکر میکنم یا نه ! آیا واقعا دنیا ارزش اینو داره که مثل راهبه ها زندگی کنی ؟! آیا یه روز سرم کلاه میره ؟! آیا زندگی چیزی بیشتر از این هم داره ؟!

|+|

جمعه سیزدهم بهمن 1385

  

   مثل نگاه کودکی که به پستان نیم خورده زل زده ٬ آویزان ... پر عطش ... عاجز ... تسلیم

 

|+|

جمعه بیست و نهم دی 1385

  

   بزرگترین رنج انسان این نیست که کسی دوستش نداره ، اینه که عشقی توی دلش نباشه ! کنار کسی خوابیده باشه که فقط حسابش با اون حساب دو دو تا چهارتاست ! حسابش یک شراکت و معامله است ! حسابش وقت گذرونی و رسیدن به ته خطه !  با این که طرف برات می میره ولی با یک نگاه بغض آلود و متفکر بهش خیره می شی و بنزین زدنش رو تماشا می کنی ! وقتی پول رو روی پیشخون کافی شاپ میشمره به حرکات یکنواخت انگشتاش زل میزنی و منتظری زودتر بگه خب حالا میتونیم بریم خونه ! وقتی اسمش روی گوشی موبایلت می افته دلت می خواد ریجکتش کنی ... حوصله شو نداری ولی جواب می دی و می خندی و می خندی ! و خیلی ها فکر میکنند که تو چقدر خوشبختی !

اما نقطه دیگه ای از این شهر هست که حتی به کیلومترهای نزدیکش می رسی دلت میخواد داد بزنی همینجا بمون ! می خوام هواشو نفس بکشم !  می ری بالا ... می رسی به اون کوه همیشگی !   خونه ات کجاست ؟ اون تاریکی مبهم ذهن من کو ؟ و اونوقت یکی میچسبه بهت و تو انگشتاش رو که مثل ریشه توی وجودت فرو میره با اکراه از خودت پس میزنی ...

باور نمی کنی که یک عمر اینجوری باید زندگی کنی ؟  هان ؟؟؟؟

|+|

چهارشنبه ششم دی 1385

   هیچ اشکالی نداره منم روی کره زمین هستم !

   مثل یک مفت خور هر روز چاقتر می شم ! خیلی بد می شه آدم برخلاف میل و بر خلاف روحیه اش جسمی داشته باشه ! خیلی بدتر می شه وقتی می دونی جرم جسمیت زیاد شده و زمین با جاذبه بیشتری تو رو به سمت خودش می کشه ! مخصوصا یک سری فاکتورها هم باشه که بهش معروف بشی :

چاق : تن پرور ، افسرده ، تیروئیدت مشکل داره ؟ مفت خور ، داره بهت خوش میگذره ؟ ، قناص ، غبغبشو ! ، شکم گنده ، تپل ، گامبو ، چاق ، چاق ، چاق ، چاق ، چاق ، چاق ، چاق ، چاق

بعد اون وقت یکی پیدا بشه بگه تو تا ۵ کیلو دیگه هم جا داری ! اونجوری ۲۵ کیلو اضافه وزن دارم !!


از اونطرف چیزی که بیشتر آدمو زجر می ده اینه که دستگاه گوارشت بریزه به هم . یک مقدار که بخوابی استخون درد بگیری ٬ ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شی و تصور کنی مادرت چه جوری می میره ... نه بد برداشت نکن ! تنها دوست داشتنی زندگیمه که همیشه نگران نفس کشیدنشم . هر روز با خودم نگرانم قفسه سینه اش بالا میره یا نه ! اونوقت ساعت ۴ صبح یک صدایی بیاد مثل صدای شیاطین توی گوشت وزوز کنه و بهت هشدار بده برو به قفسه سینه اش نگاه کن شاید یه مقدار آرومت کنه . انقدر مغشوش نباش ...


قسمت جالبش هم تویی که کلماتت خاصه ! : جفنگ ، پوچ ،ناپسند،ياوه ،مزخرف ،بى معنى ،نامعقول ،عبث ،مضحک (absurd) ، حسش خوبه ، هستمت . قشنگ حرف می زنی ...


قسمت آخرش هم تلاش برای رسیدن به دوران نوجوانیه ! با هزار کار نکرده ... شبگردی ها ... کلاس های آموزشی ... درس خوندن مثل شاگرد مدرسه ای ها ... ذوق کردن مثل نوجوون های ۱۴ ساله ... عشوه های ۱۸ سالگی ... ۴۵ کیلوگرمی ...

 

این خلاصه زندگی این چند ماه من ! برای اونهایی که نگران زنده بودن من هستند !

|+|