امروز روز خیلی بدی بود ! خیلی احساس تنهایی کردم !
یکی از دوستان قدیمی زنگ زد بهم و گفت برات یک ای میل دادم درددل کردم ! گفتم میلم رو چندروزه چک نکردم امروز میخونم ! وقتی خوندمش یاد روزهای خیلی دور افتادم که دوستش داشتم و نبود و حالا که برام بی اهمیت شده دست از سرم بر نمی داره !
دیشب هم با یکی دیگه مثل این کل کل می کردم ! البته اون رو که الحمدالله از اول دوست نداشتم ولی با اینکه حسابی قهوه ایش کردم باز هم موس موس می کنه ...
از اونطرف یکی دیگه هست که هر جا میرم میاد و مثه سایه تعقیبم میکنه ! هر چی هم بهش می گم که بابا من حالم از تو به هم می خوره می گه من دوستت دارم !
نمی دونم چرا به هر کس قهوه ای میکنی تازه خاطرخوات میشه ! اون روز که به یک دوست احتیاج دارم همه فکر میکنند میخوام ازشون سوء استفاده کنم اما روزی که چشم دیدنشون رو ندارم با سر میرن اونجا که قهوه ای شون کنم !
می دونم به هرکدومشون بگم الان حاضرن جفت پا برام دولا راست بشن ! اما حیف که حتی ارزش سوء استفاده رو هم ندارند !
اما اینکه چرا احساس تنهایی میکنم ! چون واقعا کسی رو ندارم که ازش سوء استفاده کنم و بعد عاشقانه بهش بگم ممنونم که خودتو چس نکردی ! ...